مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید ، هیچ کس به او کار نمی داد همه میگفتند : تو به هیچ دردی نمیخوری . یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند ؛ مداد سفید تا صبح ماه کشید ، مهتاب کشید و آنقدر ستاره که کوچک و کوچک تر شد ؛صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد .به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم ...
برای دل خودم مینویسم ... برای دلتنگیهایم ... برای دغدغه های خودم ... برای شانه های که تکیه هایم نیس... برای دستی که نوازشگر زخمهایم نیس ..."برای خودم مینویسم " ...بمیرم برای خودم که اینقدر (تنهاست)
آدمها همیشه نیاز به نصیحت ندارند .گاهی تنها تنها که واقعا به آن محتاجند ، دستی است که بگیرد ،گوشی است که بشنود و قلبی است که آنها را درک کند .
روزای بارانی رو خیلی دوست دارم چون معلوم نمیشه: منتظر تاکسی هستی یا آواره ی خیابون هایی ،بخاره توی هوا ماله دهنته یا دود سیگاره روی گونه هات اشکه یا دونه های بارون...
کاش آدما جسارت داشتن تلفن و بر میداشتن زنگ میزدن میگفتن :ببین! دلم برات خیلی تنگ شده .... واسه هیچ چیز دیگه هم زنگ نزدم.
دوست داشتن، دل آرام را روشن می کند
دل آدم عین یک باغچه پراز غنچه است
اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز میشوند
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ،
ای کاش کودک بودم تا از ته دل میخندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم .
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.
میگویند باران که ببارد
بوی خاک بلند میشود ...
پس چرا اینجا
باران که میبارد
عطر خاطره ها می پیچد ؟...
"زمانی که از تلاش خسته شدی به دو چیز بیندیش :
آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا به تو بخندند
آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند"
همیشه باید کسی باشد ...
که معنی سه نقطه های انتهای جمله هایت را بفهمد ...
همیشه باید کسی باشد ...
بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد ...
...باید کسی باشد ...
...که وقتی صدایت لرزید بفهمد ...
که اگر سکوت کردی ، بفهمد ...
باید کسی باشد ...
که اگر بهانه گیر شدی بفهمد ...
باید کسی باشد ...
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ، نبودن ، بفهمد ...
بفهمد که درد داری...
که زندگی درد دارد ...
بفهمد که دلگیری...