بعضی وقتا ما آدما یه الماسی تو دستمون داریم ... چشممون به یه گردو میفته که رو زمین داره تو سراشیبی میچرخه و پایین میره ... دنبال گردو میدویم ... اینقدر تند دنبال گردو میدویم که حواسمون از الماس توی دستمون پرت میشه ... وسطای راه خودمونو پرت میکنیم رو گردو و بالاخره میگیریمش ... الماس از دستمون پرت میشه و میره ته یه چاه خیلی عمیق ... گردو رو میشکنیم و میبینیم پوچه و گندیده است ... ما میمونیم و پوست گردوی گندیده و یه دهن باز و یه دنیا حسرت ... قدر الماسی رو که تو دستت داری بدون و نذار یه گردو .. حواست و پرت کنه ... این واقعیت زندگیه ماست ...