بعضی وقتا ما آدما یه الماسی تو دستمون داریم ... چشممون به یه گردو میفته که رو زمین داره تو سراشیبی میچرخه و پایین میره ... دنبال گردو میدویم ... اینقدر تند دنبال گردو میدویم که حواسمون از الماس توی دستمون پرت میشه ... وسطای راه خودمونو پرت میکنیم رو گردو و بالاخره میگیریمش ... الماس از دستمون پرت میشه و میره ته یه چاه خیلی عمیق ... گردو رو میشکنیم و میبینیم پوچه و گندیده است ... ما میمونیم و پوست گردوی گندیده و یه دهن باز و یه دنیا حسرت ... قدر الماسی رو که تو دستت داری بدون و نذار یه گردو .. حواست و پرت کنه ... این واقعیت زندگیه ماست ...
باید بازیگر شوم
فروغی چه زیبا میگفت: اگر یاد کسی هستیم،این هنر اوست،نه هنر ما...!
لبخند بزن! بدون انتظاره پاسخی از دنیا! وبدان ک دنیا روزی آنقدرشرمنده میشود ک ب جای پاسخ ب لبخندهایت با تمام سازهایت میرقصد(دکترشریعتی)l
شکوه ِ دنیا همچون دایره ای بر روی آب است
ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
گاهی باید ساکت شوید غرورتان را ببلعید و بپذیرید که اشتباه کرده اید .این تسلیم شدن نیست یعنی بزرگ شدن.....
زندگی کوتاه است ، لذت ببرید
زندگی بافتن یک قالیست
دیگران را ببخش نه بخاطر اینکه لایق بخششند ؛به خاطر اینکه تو لایق آرامشی